...
کسی که به دنبال عشق واقعیست
من به شهيد محمد ابراهيم همت ميگويم بسيجي. که تمام زندگيش را، روز به روز و نه يکباره گذاشت پاي اين که زبالهاي مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نمنم عرق بخورد و ام کلثوم گوش کند و رقص عربي دخترهاي ايراني را تماشا کند من به شهيد امير رفيعي ميگويم بسيجي. که وقتي همه از خرمشهر رفتند گفت من ميمانم و تا گلوله داشته باشم زمينگيرشان ميکنم. با دو پايي که از شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقيها جلو بيايند اينها براي من الگوهاي بسيجياند. که اگر بگردي حتی يک عکسشان را هم روي شبکه پيدا نميکني. میدانی؟ درد دارد.... نمیتوان داد زد و گفت شما ... شما که دم از عدالت میزنید و فقط برای راهپیمایی ها و انتخابات دست به دامن مردم میشوید و تازه یادتان می آید " ملتی هم وجود دارد " چطور میخواهید جواب این بی حرمتی را بدهید ؟ نمیگویم "" ندا "" و امثال آن فرشته اند ... اما ... نه شما خدایید ... و نه در مرتبه قضاوتید ... من ، نه طرفدار ندا و زینب و فاطمه و الهامم ! بلکه طرفدار آزادی ام .. نه آزادی بی قید و بند و نه این قفسی که حتی آزادی اندیشه هم ندارم ! من دلگیرم .. از همه دلگیرم. کسی که از مطلب من برداشت سیاسی کند ، ( با عرض پوزش ) یک احمق است ! این تنها گوشه ای از درد و دل است ... کاش گوشی باشد ! کاش .... تفنگت را
زمين بگذار که من
بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار تفنگِ
دست تو يعني زبان آتش و آهن من اما
پيش اين اهريمني ابزار بنيان کن ندارم جز
زبانِ دل - دلي لبريزِ مهر تو تو اي با
دوستي دشمن زبان آتش
و آهن زبان خشم
و خونريزي ست زبان قهر
چنگيزي ست بيا،
بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ
آدميت راه در قلب تو بگشايد برادر! گر
که مي خواني مرا، بنشين برادروار تفنگت را
زمين بگذار تفنگت را
زمين بگذار تا از جسم تو اين ديو
انسان کش برون آيد. تو از
آيين انساني چه ميداني؟ اگر جان
را خدا داده ست چرا بايد
تو بستاني؟ چرا بايد
که با يک لحظه غفلت، اين برادر را به خاک و
خون بغلطاني؟ گرفتم در
همه احوال حق گويي و حق جويي و حق با
توست ولي حق
را - برادر جان به زور
اين زبان نافهم آتشبار نبايد
جست... اگر اين
بار شد وجدان خواب آلودهات بيدار تفنگت را
زمين بگذار... بابا شجریان غوغا کرد !!!!! بچه که بودم تازه رفته بودیم خونه شخصی خودمون .. دیگه اجاره نشین نبودیم .. دیگه یاد گرفتم که اگه از یکی دلت بشکنه .. اگه ناراحتت کنه .. اگه حتی یه بار .. یه بار ... ذهنیتت نسبت بهش کدر بشه .. دیگه نمیتونی مثل قبل باشی ... یاد گرفتم اگه تنهای تنها بودم حتی سعی نکنم دل خودمو بشکنم ! که از خودم بدم نیاد ... که دلم با خودم صاف نشه ! راستی غریبه ... من معمولا منظورم رو از متن هایی که مینویسم نمیگم ... یکم روش فکر کن .. مطمئنم که میفهمی ...
از کجا شروع شد این تحقیر ؟ گردن زدن واژه عدالت و حق از کجا آغاز شد ؟ از آنجا که مدیر مدرسه امان سر صف کیفمان را گشت ؟ از آنجا که ناظممان دفتر خاطرات را از کیفمان بیرون کشید و تک تک برگ های آن را خواند ؟ در حالی که سرمان پایین بود و اشک میریختیم ؟ که آیا داشتن دفتر خاطرات جرم است ؟ از آنجا که ریختند خیابان و ما را مجبور به داشتن رابطه های دروغین کردند؟!!!! این پسر ، برادرمه !!! پسر عمومه !!!! مگر دوست داشتن جرم است ؟
ما از نسل بچه هایی هستیم که خونمان ، خون ترس است ... بهشت و جهنم دروغین ساختند ... با واژه حسین و فاطمه بازی کردند ... به آنجا کشید که کربلا را آنطور که میخواستند ... دوست داشتند ... ترسیم کردند .
تن آدم لرزه می افتد ... سگان ولگرد ، تهمتن شدند !
بسیج ؟؟؟!!!!!
شما به جوان های امروزی می گویید بسیجی ؟ بسیجی واقعی اینها هستند ؟
مرد جوان کوتاه قد چاق. که گردن ندارد و ميان کتف و پس کلهاش لايه لايه گوشت روي هم ورم کرده. آيکيو حدود بيست. دست چپش را روي دو چشمش ميگذارد و داد ميزند «سحرخيز مدينه کي ميآيي؟» و بعد با کف دست ميکوبد به پيشانيش و ميگويد «هَع. هَعهَعهَع.» يعني «من دارم گريه ميکنم» اما دريغ از يک قطره اشک. روي ديوارها با خط زشت و غلط املايي شعارهاي به قول خودش ارزشي مينويسد. عاشق اسلحه و دستبند و چوب و بيسيم و گاز اشکآور نيست، بلکه ميپرستدشان. همهي مردم را دشمن ميبيند. در عين حال به همه ميگويد «حاضي» منظورش هم «حاجي» است. هفتهي بسيج که ميرسد ميدهد يک پارچهي بزرگ بنویسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجي مبارکباد.» و ميزند بالاي پايگاه بسيج محلهشان و تا سه ماه بعد هم برش نميدارد. اگر در مورد مسائل ارزشي غيرتي شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست کم يک شکم سير فحش ناموس ندهد آرام نميشود. من به اين موجود نميگويم بسيجي. حتی اگر در تيراژ يک ميليارد و نيم تکثيرش کنند و در همهي پايگاههاي بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين ميگويم دزد و معتقدم بايد بزنند پس کلهاش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يکيش هم هماين نام بسيجي است.
من به شهيد محمد بروجردي ميگويم بسيجي. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول اسلحه ميکشيد و با تمام کينه ميزد و بعد نگاه ميکرد ببيند که را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت کرد که شد مسيح کردستان
من به شهيد رضا دشتي ميگويم بسيجي. که وقتي از شناسايي خرمشهر در اشغال برميگشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يک ساعتي را که زنده بود يک آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بکشند
من به شهيد حسن باقري ميگويم بسيجي که با آن صورت بچهوارش که هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشک ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژي «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشکرهاي عراقي و حتا نيروهاي ويژهي عراق آموخت
من به برادران شهيد باکري میگويم بسيجي. که با اين که ميدانستند حتی جنازهشان هم برنخواهد گشت، رفتند و جايي که هيچ کس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانههاي بعثي نيفتد
اولین روزی که رفتم سر کوچه تا بازی کنم و یادم نمیره ... با متین که تو کوچه بود بازی کردم . اون اولین دوست دوران بچگیام بود . رفتیم سوار یه تنه درختی شدیم که شبیه الا کلنگ بود . من این طرف نشستم و متین هم اون طرف و شروع کردیم به بازی که یکدفعه حامد اومد و من رو از روی الا کلنگ بلند کرد و پرت کرد یه گوشه ! و نشست و با متین بازی کرد . آخه اون و متین قبل از اینکه من بیام باهم دوست بودن و حامد هل کرده بود که من دارم متین و ازش میگیرم !!
هیچوقت یادم نمیره ... دلم کلی شکست و از اونو روز دیگه باهاش حرف نزدم ... الان سربازه ! اما هنوز ازش ناراحتم ! کینه ای نیستما ... اما .. اما .. بعضی وقتا ....
یه راهنمایی میکنم ! اون متن انگلیسی یه اس ام اس بود !![]()
| Design By : Night Skin |



