تبليغاتX
...


...

کسی که به دنبال عشق واقعیست

یه روز صبح که باد خیلی تند و خنکی می وزید ، مثل همه ی روزهای پیش ، روی پله های  جلوی در باغ منتظرش نشسته بودم . خیلی طول کشید ولی اون نیومد . آره ، اون روز با بقیه روزها یه فرقی داشت !

هر چی فکر کردم که آخه خدایا ، قاصدک کوچولوی من ، غیر از اومدن و دیدن من ، دیگه کجا میتونه رفته باشه چیزی به ذهنم نرسید. خیلی ترسیدم . آخه یه مدت بود که انگار غم بزرگی رو  دلش سنگینی میکرد. ولی نمیدونم که اون چی بود .... یه دفعه یاد یه چیز افتادم . یادم اومد یه بار آروم تو گوشش گفته بودم عاشق  گل های میخک باغ همسایه ام . اون از فرداش برام هر روز گل میخک می چید و می آورد ولی آره هر روزم دیر و دیر تر میومدو دیروز با یه عالمه بذر گل میخک اومد سراغم و گفت صبح همه اینها رو بکار . انگار که یه عالمه غصه داشت.

باد همینطور تند تر و تند تر میشد و از قاصدک روزهای قشنگ زندگیم خبری نبود . دوست داشتم هر چه زودتر میومد و با هم بذر هارو توی باغچه می کاشتیم . اما اون نیومد. فرداش هم نیومد. دو روز سه روز گذشت ولی اون نیومد ... بذر ها دیگه خراب شده بودند چون پنج شش روزی میشد که قاصدک کوچولو نیومده بود . من خیلی گریه کردم . حتی دیگه توی باغ هم نمیرفتم ، حتی حوصله ی دیدن میخک های باغ همسایه که الان دیگه حسابی باز شده بودند رو نداشتم. آخه قاصدک کوچولوی من نبود که دستای همدیگر رو بگیریم و بریم توی باغ بگردیم. به شمعدونی ها آب بدیم و برای قمری ها دونه بریزیم... هفت روز گذشته بود، من داشتم از پشت پنجره ی زیر شیروانی ، گنجشک کوچولو ها رو نگاه میکردم که می رفتند توی درخت کاج نزدیک حصار باغ پشتی و بعد غیبشون میزد و بعد با سر و صدای زیاد بیرون می اومدند. انگار قایم باشک بازی میکردند . داشتم گنجشک ها رو می پاییدم که یهو  قاصدک کوچولو از پشت چشمام رو گرفت، سرم رو برگردوندم و سریع گفتم: بدون من کجا رفته بودی؟

اما اون چیزی نگفت ، سریع دستم رو گرفت ، از پله ها پایین رفتیم . با هم رفتیم بیرون باغ... بعد دیگه خیلی از باغ دور شده بودیم . نفهمیدم چرا اینقدر ضعیف و نحیف شده بود. چند روز گذشت... من خسته شده بودم تا اینکه بالاخره یک تپه سنگلاخی بلند رسیدیم. بهم گفت چشماتو ببند ، من بستم، بعد دستم رو گرفت و با هم رفتیم بالای تپه . پام درد گرفته بود، یکمی هم خراشیده شده بود... ولی عیب نداشت چون با قاصدک کوچولوم بودم . بالا که رسیدیم بهم گفت چشمام رو باز کنم... وقتی چشمام رو باز کردم یه دره ی بزرگ و سرسبزی رو دیدم ، شبیه همون دره هایی که قاصدک کوچولو از قاصدک کسای دیگه شنیده بود و همیشه برام تعریف میکرد. راستی نمیدونم چرا خودش هیچ وقت با اونا نمیرفت و دره ها رو نمیدید، ولی این دره ی بزرگ یه عالمه توش گل داشت ... آره پر از گل بود، گل های میخک  بزرگ و کوچک ... کلی خوشحال شدم و خندیدم و داد زدم ، حتی بیشتر از گنجشک های درخت کاج باغ پشتی. رفتم  توی باغ  و یک گل هم چیدم.. گلبرگ هاش به اندازه ی کف دستم بزرگ بود... بعد دنبال قاصدک کوچولو گشتم. دیدم داره میره ... برگشت و به من گفت دارم میرم یه جای دوری، تو باید خودت مواظب گل های میخک باشی ... من داشت گریه ام میگرفت  بلند گفتم : چرا حالا که اینجا رو پیدا کردی باید بری؟ گل از دستم افتاد... دویدم و از پشت، دست قاصدک کوچولو رو گرفتم و گفتم منم باید باهات بیام و گرنه تنها می مونی ولی این میخک ها همین جوری هم خیلی بزرگن ... آخه یادم رفته بود بهت بگم ، بعد از اینکه تو رفته بودی ، من ، بذر هارو نکاشتم و همه پوسیدند... منم دیگه میخک ها رو دوست نداشتم !!!

                                                                تقدیم به قاصدک

 

 

                                                                                  فاطمه. ج    " تخلص: پاییز "

 

 """ فاطمه یکی از اون 6 تا دوستای صمیمیمه ... مرموز ترینش ! هیچ وقت نفهمیدم  چی میخواد ... کیو از ته قلب دوست داره ... از چی بدش میاد ... دل نازکه یا پوست کلفت ... ولی هر چی هست  شبیه منه !

یادمه با یه حرف من تا صبح گریه کرد و من نفهمیدم ... البته اگه صفورا زنگ نمیزد و لو نمیداد !  کلی ازش معذرت خواستم ... شبش من تا صبح اشک ریختم .  واسش هر کاری میکنم چون یه دوست واقعیه .. چون ..... """""

راستی سفارش کرد بهتون بگم که مجرده !!!!!!!!!!!!!

پس به خاطر فاطمه ، صفورا ، مهسا ، مریم ، غزاله ، سحر  ، شعار معروفمون رو  میگم:

  P K A A

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:34 توسط لیلا| |

واسه پنجمین بار نصیبم شد برم جنوب .. عجب صفایی داشت . این بار فتح المبین و دو کوهه و قسمتی از فکه رو هم رفتیم . رزم شب هم که باز سازی جبهه بود شرکت کردم . خمپاره دو قدمی من منفجر میشد ! اینگار اون تانک علاقه به من پیدا کرده بود . چشمتون روز بد نبینه ، برادرای بسیجی نمیدونم کجا توی فتح المبین ترقه زیر پام ترکوندن که با سکته خفیف مواجه شدم . برادرای رشتی ما هم یه دفعه ریختن سرشونو دعوایی شد که بیا و ببین . راننده ما هم که ضد انقلابی هر چی متلک بود بارمون کرد که از بسیجی ها هم باید از این انتظارات داشته باشین . خلاصه بعد از یه هفته برگشتم خونه که با هجوم 7 اردک مواجه شدم . همه واسه عید ماهی میگیرن ، داداش من اردک و  لاکپشت گرفته بود ! یکی از اون اردکا خیلی خوشکل ،در عوض سانتا  عجیب زشت بود! اسماشون به ترتیب اندازه اینه:

لانتا

فانتا

وانتا

سانتا

مانتا

زانتا

هانتا

کلی با این باغ وحش مصنوعی حال کردم .  اما از من به شما نصیحت اردک نگیرین . لجن به تمام معنا هستن. هر جا این 7 تا رو میزاریم تا شعاع یک متریشونو فاضلاب تشکیل میدن. خدایی من یکی که کم آوردم .

امسال چه تو جنوب و چه تحویل سال واسه همه دعا کردم . اونایی که بودن و رفتن ، مثل پل .. مثل لجن زار زندگی ... مثل کیا ... و خیلی های دیگه .

و اونایی که هستن .. ریوار ، عرفان ، نوید ، لاهیج ،افسون ، رسول (تنها) ، اسیر (رویان ۲) و خیلی های دیگه ..

 

 " کاش بشه دیگه کسی نره... "

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:33 توسط لیلا| |

بابا چقدر این مطلب غزه به تیریش غبای (قبای؟!) این جمع بر خورد . چه ربطی داره به عرب جماعت .. من به خاطر اینکه انسان هستند رفتم نه چیز دیگه ای . آخه این همه فوش داشت ؟

تازه از جنوب برگشتم . رفتم شهداء رو دیدم و برگشتم . خدایی عجب حالی داد . همه جاش خوب بود غیر از اونجایی که گوشیم تو شلمچه گم میشه !!!! بد بختی که باز آید  باد معده هنگام نماز آید !

عیدتون مبارک ... من که حال و هوای معنوی گرفتم در حد مرگ !

کاش شما هم تجربه کنین .

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:25 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin