...
کسی که به دنبال عشق واقعیست
هر وقت این شعر آهنگران رو گوش میدم یاد بچگیام می افتم ... یادش بخیر ... اونوقتا وضع مالی خانوادمون قمر در عقرب بود ! از دار دنیا یه اتاق داشتیم با یه آشپزخونه ی درب و داغون اونم روی ایوون ... 3 یا 4 سالم بود اما این شعر و حفظ بودم ... وای که چقد حال میده الان پشت این کامپیوتر اینو گوش دادن !!!!!!!!!!!! سبک باران خرامیدند و رفتند مرا بیچاره نامیدند رفتند سواران لحظه ای تمکین نکردند ترحم بر من مسکین نکردند سواران از سر ناشم گذشتند فقان ها کردند اما برنگشتند اسیر و زخمی و بی دست و پا من رفیقان این چه سودا بود با من؟ رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟ جوانمردان ، جوانمردی کجا رفت ؟ مرا این پشت مگذارید بی تاب گناهم چیست ؟ پایم بود در خاک اگر دیر آمدم مجروح بودم اسیر قبض و بست روح بودم در باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان سو نخندید .... رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند رها کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم شهادت نردبان آسمان بود شهادت آسمان را نردبان بود چرا برداشتند این نردبان را؟ چرا بستند راه آسمان را؟ مرا پایی به دست نردبان بود مرا دستی ز بام آسمان بود شهید، تو بالا رفته ای من در زمینم برادر رو سیاهم شرمگینم مرا اسب سفیدی بود روزی شهادت را امیدی بود روزی در این اطراف دوش ای دل تو بودی نگهبان دیشب ای غافل تو بودی بگو اسب سفیدم را که دزدید امیدم را امیدم را که دزدید ؟ مرا اسب چموشی بود روزی شهادت، می فروشی بود روزی شبی چون باد بر یالش خزیدم به سوی خانه ی ساقی دویدم 40 شب راه را بیوقفه راندم 40 تصویر تا که نامه خواندم ببین ای دل چقدر این حرف زیباست گمانم خانه ی ساقی همینجاست دلم تا دست بر دامان در زد دو دستی سنگ شیون را به سر زد امیدم مشت نوامیدی به در کوفت نگاهم قفل در میخ قدر کوفت چه درد است اینکه در فصل اقاقی به روی عاشقان در بسته ساقی بر این در ، " وای من " قفلی لجوج است بجوش ای اشک هنگام خروج است در می خانه را گیرم که بستند کلیدش را چرا یا رب شکستند ... کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم من آخر طاقت ماندن ندارم خدایا تاب جان کندن ندارم دلم تا چند یا رب خسته باشد ؟ در لطف تو تا کی بسته باشد ؟ بیا باز امشب ای دل در بکوبیم بیا این بار محکم تر بکوبیم مکوب ای دل به تلخی دست بر دست در این قصر بلور آخر کسی است بکوب ای دل که اینجا قصر نور است بکوب ای دل مرا شرم حضور است بکوب ای دل که غفار است یارم من از کوبیدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست مرا هرچند روی در زدن نیست کریمان گر چه ستار العیوبند گدایانی که محبوبند خوبند بکوب ای دل مشو نومید از این در بکوب ای دل هزاران بار دیگر دلا پیش آی تا داغت بگویم بگو شب قصه ای شیرین بگویم برون آیی اگر از حفره ی ناز به رویت میگشایم سفره ی راز نمیدانم بگویم یا نگویم .... دلا بگذار تا حالا نگویم ... ببخش ای خوب امشب ناتوانم خطا در رفته از دست زبانم لطیفا رحمت آور من ضعیفم قوی تر از من است امشب حریفم شبی ترک محبت گفته بودم میان ذره ی شب خفته بودم نی ام از ناله ی شیرین تهی بود سرم بر خاک طاقت سر نمیسود زبانم حرف با حرفی نمیزد سکوتم زخم بر زخمی نمیزد نگاهم خار در جایی نمیکوفت به چشمم اشک غم پایین نمیکوفت دلم در سینه قفلی بود محکم کلیدش بود در دریاچه غم امیدم گرد امیدی نمیگشت شبم دنبال خورشیدی نمیگشت حبیبم قاصدی از پی فرستاد پیامی با بلوری می فرستاد که میدانم تو را شرم حضور است مشو نومید اینجا قصر نور است الا ای عاشق اندوهگینم نمیخواهم تو را غمگین ببینم اگه آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز، باز است نمیدانم که در سر این چه سوداست همین اندازه میدانم که زیباست خداوندا چه درد است این چه درد است ؟ که فولاد دلم را آب کرده است مرا ای دوست شرم بندگی کشت چه لطف است این مرا شرمندگی کشت .... 
| Design By : Night Skin |



