...
کسی که به دنبال عشق واقعیست
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد.بهش گفتم:کمک نمی خوای؟ گفت:نه. گفتم:خسته می شی بزار خوب کمکت کنم دیگه. گفت:نه خودم جمع می کنم. گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟ نگاه معنی داری کرد و گفت: قلبم.این تیکه های قلب منه که شکسته.خودم باید جمعش کنم. بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش.می خوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته شده خوب شه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلب های شکسته رو خیلی دوست داره. تیکه های شکسته ی قلبش را جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد.و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم.دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟انگاری فهمید تو دلم چی گفتم.برگشت و گفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود.گفت و این بار رفت سمت دریا... سهمش از تنهایی اش دریایی بود که رازدارش بود... عاقبت خواهم مرد.... نفسم مي گويد وقت رفتن دير است..... زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟ اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند خلوت و ساكت و سرد يك به يك طي شده اند...... اي واي كوچه آخر من بن بست است شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر لذت بوسه يار زير نور مهتاب.... اين همه دوستي را چه كنم؟..... عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد... همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟ يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو عاقبت خواهم مرد.... مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است.... دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم... راحت جان كه گران نيست بايد طلبم.... بعد از من... دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند من كه بايد بروم اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را قدر يك ياس كبود و زخمي قدر يك قلب و دل بشكسته قدر يك جاده پيوسته خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم.... حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم... تو بگو من چه كنم؟؟؟ با اميدي كه به من بسته شده با قراري كه به دل بغض شده با نگاهي كه به من مست شده تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ.... من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ! اما دوستت دارم پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم.... وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند من كه خود مي دانم مردنم نزديك است.... روز قيامت بود. همه فرشتگان در بارگاه خداي بزرگ حاضر شده بودند.روزي پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر کس به پيش ميآيد و در حضور عدل الهي، ارزش و قدر خود را مينماياند... و به فراخور شان و ارزش خود در جايي نزديک يا دور مستقرميشد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسانها و عقول مجرده به پيش ميآمدند و ارزش خويش را عرضه ميکردند. مورچه آمد از پشتکار خود گفت و در جايي نشست. پرنده آمد، از زيبايي خود گفت از نغمههاي دلنشين خود سرود و در جايي مستقر شدغزال آمد از زيبايي چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايي تاج و يال و کوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايي پرهاي خود گفت. شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هرکس در شان خود گفت و در هر مکاني مستقر شد. " دکتر چمران"
گل آمد از زيبايي و بوي مستکننده خود شمهاي گفت.
درخت آمد و از سايه خود و ميوههاي خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت گفت... هر کس شان خود بگفت و در جاي خود نشست. انسانها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد و از گذشتههاي دور و دراز قصهها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاي اوليه اعتراف کردند، خداي را سجده نمودند و در جاي خود قرار گرفتند. آدمهاي ديگر آمدند، نوح آمد از داستان عجيب خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاريخ افسانهاي خود گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاي دوره خود سخن گفت، چگونه به بتکده شد و بتها را شکست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد. موسي آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل کرد، و از بيوفايي قوم خود و رنجها و دردهاي خود سخن راند. عيسي مسيح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربان شدن خويش ياد کرد. محمد- صليالله عليه و آله و سلّم- آمد، از رسالت بزرگ خود براي بشريت سخن راند، علي- عليهالسلام- آمد، همه آمدند و گفتند و در جاي خود نشستند.فرشتگان آمدند، هر يک از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاي خود نشستند. چه دنيايي بود و چه غوغايي، چه هيجاني، چه نظمي، چه وسعتي و چه قانوني.آنگاه عقل آمد، از درخشش آن چشمها خيره شد، از ابهت آن مغزها به خضوع در آمدند. پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشري و دانش و غيره او را سجده کردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر کرسي اعلايي فرو نشست.مدتي گذشت، سکوت بر همه جا مستولي شد، نسيم ملايمي از رايحه بهشتي وزيدن گرفت، ترانهاي دلنشين فضا را پر کرد و همه موجودات به زبان خود خداي را تسبيح کردند.باز هم مدتي گذشت، ندايي از جانب خداي، عاليترين پديده خلقت را بشارت داد، همه ساکت شدند، ولوله افتاد، نوري از جانب خداي تجلي کرد و دل همچون فرستاده خاص خداي بر زمين نازل شد. همه او را سجده کردند جز عقل که ادّعاي برتري نمود!
عقل از برتري خود سخن گفت. روزگاري را برشمرد که انسانها چون حيوانات در جنگلها، کوهها و غارها زندگي ميکردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براي نقل اشياي سنگين در اختيار بشر گذاشت آسمانها را تسخير کرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشتههاي دور خبر داد و آيندههاي مبهم را پيشبيني کرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برتري بخشيد. عقل گفت که ميليونها پديده و اثر از خود به جاي گذاشته است و در اين مورد چه کسي ميتواند با او برابري کند؟
يکباره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايي از جانب خداي نازل شد و به عقل نهيب زد که ساکت شو و گفت که تمام خلقت را فقط بهخاطر او خلق کردم. اگر دل را از جهان بگيرم، زندگي و حيات خاموش ميشود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشي ميگردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايي را حس ميکرد؟ چگونه عظمت آسمانها را درک مينمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را در دل شب ميشنيد؟ چگونه به وراي خلقت پيميبرد و خالق کل را در مييافت؟
همه در جاي خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر کرسي خود نشست و دل چون چتري از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، بهنام اولين تجلي خداي بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل فقط مأمن خداي بزرگ شد و عشق يعني پديده آن، هدف حيات گرديد. دل، تنها نردباني است که آدمي را به آسمانها ميرساند و تنها وسيلهايست که خدا را در مييابد. ستاره افتخاري است که بر فرق خلقت ميدرخشد.
خورشيد تاباني است که ظلمتکده جهان را روشن ميکند و آدمي را به خدا ميرساند. دل، روح و عصاره حيات است که بدون آن زندگي مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوي انسان است. بقيه زندگي فقط محملي براي تجلي عشق است.
فاجعه بزرگ
هستند کساني که جز به مصالح خود نمي انديشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نميکند و از روي ضعف، شکست، تنبلي و خودخواهي به پوچي ميرسند زيرا خودشان پوچند اگر يک انقلابي راستين مايوس گردد، کسي که سراسر حياتش مبارزه، فداکاري، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچي شود، آنگاه فاجعهاي بزرگ رخ داده است.
| Design By : Night Skin |



