تبليغاتX
...


...

کسی که به دنبال عشق واقعیست

ميگن يه روزي يه دختر به اسم افسون توي يه باغ بزرگ اسير ميشه، ميشينه و گريه ميكنه... وقتي سرشو بلند ميكنه ميبينه يه قصر بزرگ بزرگ جلو روشه.. ميره داخل... تك تك اتاقارو ميبينه... يهو توي يكي از  اتاق ها يه پسري رو ميبينه كه رو تخت پشت كرده و خابيده.. اون پسر خيلي زيبا بود.. وقتي جلوتر ميره ميبينه پشت اون پسر 40 تا سوزنه و كنارش يه نوشته... اون كاغذ و برميداره و ميخونه...

هر كس به مدت 40 روز پيش اين پسرك بماند و دعا بخواند و در روز غير از تكه اي نان  و 7 قطره آب چيز ديگه اي نخورد و ننوشد، و هر شب يكي از اين سوزن ها را از تن او در بياورد، تلسم شكسته خواهد شد ، پسرك دوباره زنده ميگردد.

افسون اين كار را ميكنه... تصميم داره اونو نجات بده.. از اون خوشش آمده!... بعضي روزها تشنگي... گاهي گشنگي... اما طاقت مياره.. دعا ميخونه... درد و دل ميكنه.. نوازشش ميكنه و هر شب يك سوزن رو از تن اون بيرون مياره... تا روز 39 كه صدايي ميشنوه.. از پايين قصر صدايي مياد.. سرشو از پنجره مياره بيرون و ميبينه دسته اي از كولي ها و حلبه نشينها آهنگ ميزنند و ميرقصند. افسون رو به يكي از دختر ها ميكنه و ميگه..:

آهاي دختر... بيا بالا.. من تنهام.. ميخوام باهات حرف بزنم...

دختر مياد بالا.. افسون تمام خونه رو بهش نشون ميده غير از اتاقي كه پسرك توش خوابيده.. دختر كولي شك ميكنه ، وقتي كه افسون حواسش نيست ميره داخل اتاق و كاغذ رو ميخونه. شب،  قبل از افسون مياد  و آخرين سوزن رو در مياره...

همه چيز عوض ميشه.. پسرك از خواب بيدار ميشه.. پدر و مادر اون پديدار ميشن و اون پسرك با دختر كولي ازدواج ميكنه و افسون رو كلفت خودش در مياره...

افسون  بيچاره غصه ميخوره.. تا اينكه يه روز اون پسر خواست بره مسافرت... به تمام اعضاء قصر ميگه چي ميخوايد براتون بيارم.. زنش ميگه طلا.. يكي ميگه نقره.. اما افسون ميگه واسه من سنگ صبور بيار....

پسرك ميره مسافرت همه چيز ها رو ميخره غير از سنگ صبور.. اون نميدونست سنگ صبور چيه.. واسه همين ميره پيش يه درويش... درويش ميگه اون كسي كه گفته واسش سنگ صبور بيار دل پري از تو داره... اين سنگ رو به اون بده و شب برو پشت در اتاق.. مطمعنا اون شخص همون شب ميره اتاقش و با سنگ صبور درد و دل ميكنه. بعد از اينكه درد و دلش تموم شد رو به سنگ صبور ميكنه و يه شعري رو ميخونه كه آخرش با اين جمله تموم ميشه... اي سنگ صبور يا تو بگو يا من ميميرم..

اگه همون لحظه نري اتاق اون شخص ميميره..

اون پسرك اين كار رو ميكنه و ميفهمه، اين افسون  بوده كه نجاتش داده.. دختر كولي رو ميبنده به كالسكه و تو كل شهر ميچرخونه.. و در آخر با افسون ازداج ميكنه..

اين بود ماجراي سنگ صبور.....````

رفيق من سنگ صبور غم ها

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيچكي نميفهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونم و دل زده از ليلي ها

خيلي دلم گرفته از از خيلي ها

نمونده از جوونيام نشوني

پير شدم پير تو اي جووني...

     تنهاي بي سنگ صبور

                 خونه سرد و سوت و كور

                                  توي شبات ستاره نيست

                                                   موندي و راه چاره نيست

                                        با اينكه هيچكس نيومد

                         سري به تنهاييت نزد

                 اما او كوه درد باش

    طاقت بيار و مرد باش

اگر بياي همونجوري كه بودي

كم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي كه خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج به نور خورشيد

     تنهاي بي سنگ صبور

                 خونه سرد و سوت و كور

                                  توي شبات ستاره نيست

                                                   موندي و راه چاره نيست

                                        با اينكه هيچكس نيومد

                         سري به تنهاييت نزد

                 اما او كوه درد باش

    طاقت بيار و مرد باش

 

                                                                    ليلاي بي مجنون ... ~~ آتش~~

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:24 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin