...
کسی که به دنبال عشق واقعیست
چه کنم، دوستش دارم،ٍ شوخی که نیست، حرف یک عمر در به دریست، صحبت کلی آوارگیست، شکایتی نیست، حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه ی این حکایت را خواند. شما هم بدانید، بد نیست، تازه بعد عمری عاشقی، همین امشب بهاری از من پرسید: مگر تو دوستم داری؟ و من یقین دارم، دیوانه تر از مجنون، خیره به پرسش عجیبش، هفت آسمان حیرت را سیر کردم و بر گشتم، راستی! گفتم برگشتم، او هم برگشت. درست است، از سفر آن سوی اقیانوسش برگشت، اما نه پیش من. او مال همه است و من آرزو میکنم هیچکس مال او نباشد، اما مگر میشود. او حرفی نزد، ننوشت، سکوت کرد، اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته ی یک عمر عاشقی ام بر نخورد. فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد. راستی! آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت، جمله ای نوشت که آرزو میکنم به آسمان نیلوفری چشمان روشنش بر نخورد، اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگ هایی بود که به بهانه ی مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسک نمیخرند و او تنها نوشت که لیاقت او از من و امثال من بیشتر است. می دانست من، هم بچه ام، هم عروسک میخواهم، هم هیچکس اندازه ی من دیوانه اش نیست. این چند خط آخر را برای خودش مینویسم: زیبا خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها میگذاریم کنار. میدانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر دوباره لازمشان شود، پس نگهش میدارند، اما چیزی که دور بیندازند، هم دور است، هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست. من راضیم به همه چیز. به هر چیزی که جوری به تو مربوط میشود، باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمیزنی لااقل به دیوانه ای مثل من میفهمانی و من این گونه آن را در گیومه ای از تو نقل میکنم: « درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار میندازمت یه گوشه و دیگه میذارمت کنار»
| Design By : Night Skin |



