تبليغاتX
...


...

کسی که به دنبال عشق واقعیست

 قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست.                                                                        

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی.»
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:42 توسط لیلا| |

اینکه رفتی تو 18 سال و شبیه 15 ساله هایی (اونم حداکثر!) خیلی بده. هر جا میرم میگن تعیین رشته کردی؟!!

هر چی میگم بابا من پیش دانشگاهیم به خرجشون نمیره. فکر میکنن دارم خرشون میکنم.

من 165 قد دارم، البته با چادری که میزارم چند سانتی بیشتر نشون میده. 44 کیلو هم وزن دارم. همه صدام میکنن اسکلت مردنی... اما خودم میگم اندام باربی!!!!! رشته درسیم تجربیه. میخوام دکتر شم!!! نه به خاطر خدمت به مردم (با عرض پوزش چون من یکی اهل دروغ و ریا نیستم)! فقط به خاطر پولش!!! توی زبان خارجه هم مدرک تافل رو دارم الان حدود 10 سالی میشه که دارم زبان میخونم.(منم متواضع!)

دبیر خصوصی زبان و ریاضی هم هستم... البته این کار و نمیکنم واسه پولا! اصلا این فکرارو نکنین این یکی به خاطر خدمت به مردم هست!!!

عاشق شعر های غمگین هستم. خصوصا اگه محتوای اون شعر نفرین کردن باشه! خانواده دوست هستم و یه زره زیادی غیرتیم! کافی یکی در مورد خانوادم سوال کنه یا در مورد دینی که دارم و از این مدل چیزا، اون وقت هر چی دیده از چشم خودش دیده!!!

حساس و مغرورم یه کمی هم بامزه . بااراده هستم و اعتماد به نفسم خیلی بالاست. از دروغ بدم میاد، پس خوش ندارم یکی به من دروغ بگه یا سر کارم بزاره. خوش قول و مهربون و دلسوز و احساساتی ام.

فقط یه بدی دارم.....

رک هستم... بدجوری هم رکم! رو در باستی با هیچکی ندارم و بعضی موقع ها از شدت رک گویی دارم خفه میشم.

بده نه؟

دیگه نمیخوام از خودم تعریف کنم چون میترسم من و بدزدن! پس فعلا...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:33 توسط لیلا| |

این قسمت رو واسه کسایی مینویسم که هنوز قصه ی وبلاگم رو نمیدونن:

من از مجنون مینویسم. کسی که وقتی از لیلا (البته لیلا به عربی لیلی است) شکست خورد سر به بیابان گذاشت و دیگر نیامد.

لیلا پشیمان شد و حالا این منم که جور اشتباه او را میکشم. به دنبال مجنونم. به دنبال عشقش و به دنبال نگاهش. منتظرش میمانم. برایش شعر میگویم. نامه مینویسم. گریه میکنم. دوستش دارم چون دوستم داشت. نمیدانم اکنون کجاست اما امید دارم که هر جای دنیا هست دوباره به نزدم برگردد.

مجنون بودن دشوار و لیلا بودن از آن هم سخت تر است. هر روز به امید اینکه او را میبینی بیدار شوی. روز بگذرد و وقتی دوباره میخواهی بخوابی با خود بگویی:

فردا حتما می آید.

به همه سپردم که اگر او را دیدند یا خبری از او دارند به من بدهند... هر روز میگذرد اما...

همه میگویند:

وبلاگ قشنگی داری ...

هیچگس نمیگوید:

او را دیدم به تو سلام رساند و گفت حتما می آید...

امیدوارم همه به اصل پی برده باشند .. من عاشق مجنونم. مجنون صاحب هیچ مغازه ای و جایی نیست.

او در سفر است. همیشه در سفر بود. از این شهر به آن شهر. همدیگر را گم کردیم... همین... دلتان برایم نسوزد چون احتیاجی نیست... او می آید...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 23:54 توسط لیلا| |

فرق میان عشق و عادت چیست؟

اینقدر این دو به هم نزدیکند و فاصله هاشون قابل دید نیست که ممکنه خود آدمم نفهمه که آیا طرف رو دوست داره یا بهش عادت کرده.

خدا نکنه که دو نفر به هم عادت کنن. خدا کنه که همه عاشق هم باشن. یه بنده خدایی به من گفت که نباید دو نفر هر دو عاشق هم باشن. میگفت یکی باید اونیکی رو دوست داشته باشه و دیگری عاشقش باشه. شما چی میگین؟

How did we ever take this far

It shouldn’t have to be this far

Now for the first time in my life

I'm crying

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:2 توسط لیلا| |

سلام... اینکه کسی بهت اهمیت نده دردناکه... اما من یه تصمیم دارم... یه تصمیم مهم. اینکه واسم دیگه مهم نباشه که کی داره واسم دل میسوزونه... من منتظرشم... اما نمیاد... این که دیگه دل سوزوندن نداره.

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:8 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin