تبليغاتX
atashe-arvah

- آتش تو جهنم است؟

-  .....

- پس تو آتش جهنمی؟

-  ....

-  یعنی به این اندازه گناهکاری؟

-  .....

-  پس دلیل تو برای زندگی چیست؟

-  ......

- نمیتوانی جبران کنی؟ شاید خدا ببخشد...

-  هرگز نمیبخشد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:12 توسط لیلا |

سلام ... حالم گرفته... اول از نوید تشکر میکنم.. خودش میدونه چرا...

اما یه خبر بد دارم...

امیر خان داره میره سربازی... آره... سربازی.... بعد از سربازی هم میخاد بره خارج...

اما...

خیلی ها رفتن... همه میدونن.. کیا، عرفان، لجن زار زندگی... همه... اما امیر، تو دیگه چرا؟

این شعر مال تو... شاید دیگه نرفتی...

 

بدرقه:

 

اونی که گفتم نرو گفت نمیشه

... دیگه رفت، واسه ی همیشه

 

وقتی می خواست بره منو صدا کرد

وایساد و تو چشمای من نگاه کرد

 

گفت میدونی خودت واسم عزیزی

این اشکارم بهتره که نریزی

 

باید برم سفر واسم بهتره

ولی کسی که مونده  عاشق تره

 

تقدیر ما از اولم همین بود

یکی تو آسمون یکی زمین بود

 

هر جا برم همیشه ایرونی ام

غرق یه جور حس پریشونیم

 

خدا نخواست همیشه پیشم باشی

 ولی مهم اینه همیشه لیلا باشی

 

تو تقدیر ما هر چی حیرونیه

مال خطوط روی پیشونیه

 

شاید اگر دائم بودی کنارم

یه روز میدیدم که دوست ندارم

 

می خوام برم که تا ابد بمونم

سخته برای هر دومون میدونم

 

گریه نکن گریه هاتو نگه دار

لازم میشه گریه برای دیدار

 

نذار پر گریه بشه خاطره

هرکی که اشک نریزه عاشق تره

 

اون کسی که می خواد بشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

 

بذار برم یه مدتی بمونم

شاید که قدر اینجا رو بدونم

 

اصلا شاید اونجا دووم نیارم

یا نا تموم بمونه اونجا کارم

 

دعا نکن اونجا بهم نسازه

آدم که حرفش دو تا شد میبازه

 

رفتن من شاید یه امتحانه

واسه شناسایی این زمانه

 

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

می شنوه حرفو ولی بی جوابه

 

تو چمدونم پر عطر یاسه

چشمام با چشمای تو در تماسه

 

فکر نکنی دوری و اونجا نیستی

قلب من اینجاست تو تنها نیستی

 

رفتن من بازی سرنوشته

همونی که رو پیشونیم نوشته

 

یه کاری کن این رفتن موقت

آدما رو نندازه توی زحمت

 

نذار که نقطه ضعفتو بدونن

پشت سر من و تو چیز بخونن

 

منتظر شعرا و نامه هاتم

هر جا میری بدون منم باهاتم

 

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یه وقتایی دور شدنم قشنگه

 

دیگه سفارش نکنم عزیزم

نذار منم اینجوری اشک بریزم

 

شاید یه روز به همدیگه رسیدیم

همدیگه رو شاید یه جایی دیدیم

 

شاید یه روزی دیدی که توی جاده

یه آشنا منتظرت وایساده

 

شایدم این دیدار آخرینه

اگر که باشه زندگی همینه

 

مراقب گلدون اطلسی باش

یه وقتایی منتظر کسی باش

 

کسی که چشماش یه کمی روشنه

شایدم یه قدری هم شبیه منه

 

کسی که چون میخواد بشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

 

داغ دلت هر وقت که می شه تازه

بهش بگو با روزگار بسازه

 

دیگه باید برم که خیلی دیره

فقط نذار خاطرمون بمیره

 

اون رفت و از دور دستاشو تکون داد

خوبیاشو یه بار دیگه نشون داد

 

با اینکه قلبش بیریا و پاکه

چون رفته دنیا پره گرد و خاکه

 

ای کاش نمیرفت و سفر نمیکرد

یا لا اقل منو خبر نمیکرد

 

اما نه خوب شد که منو خبر کرد

اشکامو دید و بعد اون سفر کرد

 

پشت سرش آب میریزم یه دریا

شاید پشیمون شه نمونه اونجا

 

الهی که تموم چش به راها

بیاد سفر کردشون از تو راها

 

الهی که هیچ جاسفر نباشه

هیچ چشمی منتظر به در نباشه

 

 

نمیدونم بعد از امیر دیگه کی میخاد  بره... اما... همه دارن میرن.. فقط من شدم قدیمی... تا کی؟... این وضع میخاد ادامه پیدا کنه؟.. دیگه کیا میخان برن؟ ها؟ چن نفر دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:10 توسط لیلا |

ميگن يه روزي يه دختر به اسم افسون توي يه باغ بزرگ اسير ميشه، ميشينه و گريه ميكنه... وقتي سرشو بلند ميكنه ميبينه يه قصر بزرگ بزرگ جلو روشه.. ميره داخل... تك تك اتاقارو ميبينه... يهو توي يكي از  اتاق ها يه پسري رو ميبينه كه رو تخت پشت كرده و خابيده.. اون پسر خيلي زيبا بود.. وقتي جلوتر ميره ميبينه پشت اون پسر 40 تا سوزنه و كنارش يه نوشته... اون كاغذ و برميداره و ميخونه...

هر كس به مدت 40 روز پيش اين پسرك بماند و دعا بخواند و در روز غير از تكه اي نان  و 7 قطره آب چيز ديگه اي نخورد و ننوشد، و هر شب يكي از اين سوزن ها را از تن او در بياورد، تلسم شكسته خواهد شد ، پسرك دوباره زنده ميگردد.

افسون اين كار را ميكنه... تصميم داره اونو نجات بده.. از اون خوشش آمده!... بعضي روزها تشنگي... گاهي گشنگي... اما طاقت مياره.. دعا ميخونه... درد و دل ميكنه.. نوازشش ميكنه و هر شب يك سوزن رو از تن اون بيرون مياره... تا روز 39 كه صدايي ميشنوه.. از پايين قصر صدايي مياد.. سرشو از پنجره مياره بيرون و ميبينه دسته اي از كولي ها و حلبه نشينها آهنگ ميزنند و ميرقصند. افسون رو به يكي از دختر ها ميكنه و ميگه..:

آهاي دختر... بيا بالا.. من تنهام.. ميخوام باهات حرف بزنم...

دختر مياد بالا.. افسون تمام خونه رو بهش نشون ميده غير از اتاقي كه پسرك توش خوابيده.. دختر كولي شك ميكنه ، وقتي كه افسون حواسش نيست ميره داخل اتاق و كاغذ رو ميخونه. شب،  قبل از افسون مياد  و آخرين سوزن رو در مياره...

همه چيز عوض ميشه.. پسرك از خواب بيدار ميشه.. پدر و مادر اون پديدار ميشن و اون پسرك با دختر كولي ازدواج ميكنه و افسون رو كلفت خودش در مياره...

افسون  بيچاره غصه ميخوره.. تا اينكه يه روز اون پسر خواست بره مسافرت... به تمام اعضاء قصر ميگه چي ميخوايد براتون بيارم.. زنش ميگه طلا.. يكي ميگه نقره.. اما افسون ميگه واسه من سنگ صبور بيار....

پسرك ميره مسافرت همه چيز ها رو ميخره غير از سنگ صبور.. اون نميدونست سنگ صبور چيه.. واسه همين ميره پيش يه درويش... درويش ميگه اون كسي كه گفته واسش سنگ صبور بيار دل پري از تو داره... اين سنگ رو به اون بده و شب برو پشت در اتاق.. مطمعنا اون شخص همون شب ميره اتاقش و با سنگ صبور درد و دل ميكنه. بعد از اينكه درد و دلش تموم شد رو به سنگ صبور ميكنه و يه شعري رو ميخونه كه آخرش با اين جمله تموم ميشه... اي سنگ صبور يا تو بگو يا من ميميرم..

اگه همون لحظه نري اتاق اون شخص ميميره..

اون پسرك اين كار رو ميكنه و ميفهمه، اين افسون  بوده كه نجاتش داده.. دختر كولي رو ميبنده به كالسكه و تو كل شهر ميچرخونه.. و در آخر با افسون ازداج ميكنه..

اين بود ماجراي سنگ صبور.....````

رفيق من سنگ صبور غم ها

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيچكي نميفهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونم و دل زده از ليلي ها

خيلي دلم گرفته از از خيلي ها

نمونده از جوونيام نشوني

پير شدم پير تو اي جووني...

     تنهاي بي سنگ صبور

                 خونه سرد و سوت و كور

                                  توي شبات ستاره نيست

                                                   موندي و راه چاره نيست

                                        با اينكه هيچكس نيومد

                         سري به تنهاييت نزد

                 اما او كوه درد باش

    طاقت بيار و مرد باش

اگر بياي همونجوري كه بودي

كم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي كه خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج به نور خورشيد

     تنهاي بي سنگ صبور

                 خونه سرد و سوت و كور

                                  توي شبات ستاره نيست

                                                   موندي و راه چاره نيست

                                        با اينكه هيچكس نيومد

                         سري به تنهاييت نزد

                 اما او كوه درد باش

    طاقت بيار و مرد باش

 

                                                                    ليلاي بي مجنون ... ~~ آتش~~

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:24 توسط لیلا |

وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه فضایل و تباهی ها خسته و کسل تر از همیشه دور همه جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:

بیایید یک بازی کنیم.. مثلا قائم باشک...

همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا داد زد:

من چشم میگذارم... من چشم میگذارم.

از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال، بگردد، همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت، چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن 1... 2.... 3... همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد... اصالت در میان ابرها مخفی شد... هوس به مرکز زمین رفت... دروغ گفت: زیر سنگی پنهان میشوم. اما به ته دریا رفت... طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد...

و دیوانگی مشغول شمردن بود: 79... 80... 81... همه پنهان شده بودند جر عشق که همواره مردد بود، و نمیتوانست تصمیم بگیرد، و جای تعجب هم نیست، چون مشکلترین کار جهان، پنهان کردن عشق است....

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید: 95... 96... 97...

هنگامی که دیوانگی به عدد 100 رسید، عشق پرید و در بین یک بوته ی گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد: دارم میام، دارم میام...

اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود، تنبلی، تنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود. و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین،... همه را یکی یکی پیدا کرد، به جز عشق... او از یافتن عشق نا امید شده بود.

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی، شاخه چنگک مانندی را از درخت شکست و با شدت و هیجان زیاد، آن را در بوته گل رز فرو کرد، دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد..

عشق از پشت بوته بیرون آمد، در حالی که با دست هایش، صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش خون بیرون میزد. شاخه به چشم های عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست دیگر جایی را ببیند، او کور شده بود.

دیوانگی گفت: من چه کردم؟!.. من چه کردم؟!... چگونه میتوانم تو را مداوا کنم؟..

عشق پاسخ داد: تو نمیتوانی مرا درمان کنی، اما اگر میخواهی برای من کاری انجام دهی، راهنمای من شو...

و اینگونه شد که از آن روز به بعد، عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!!!

                  توسط لیلای بی مجنون (کمی هم به کمک مریم )

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:40 توسط لیلا |

راه های به گریه در آوردن پسرا و به حرص در آوردنشون...

 این مطلب فقط واسه رو کم کنی بعضی هاست نه بیشتر...

 

1.       همیشه از دوستش جلوی اون تعریف کنی...(مخصوصا اینکه بگی : چقدر دوستت خوشگله!)

2.    بهش بگی من لیاقت تو رو ندارم و همش بگی ما به هم نمیرسیم... این جمله ها معجزه میکنه... معمولا فرداییش نازت پیشش خریداره!!!

3.    هر وقت بهت زنگ زد بگی که الان تو پارکی و یکی داره نگات میکنه و میخاد شماره بده... یا خیلی بی احساس باهاش صحبت کنی و هر چی گفت سکوت کنی... اینطوری حرصش بدجور در میاد و میخواد تلافی کنه و از همین فرصت هم میشه دعوایی راه انداخت و زود فلنگ و بست.

4.    بعضی موقع ها که تو اوج احساسه و داره باهات حرف میزنه    بگی" من الان کار دارم بعدا زنگ بزن" و زود گوشی رو بزاری...   ( البته این راه خیلی خطرناکه و برای افراد کوچکتر از 19 سال تجویز نمیشه!!!)

5.    بعد از چند هفته با هم بیرون قرار بزارین اما یهو 2 ساعت مونده بری سر قرار زنگ بزنی و کنسل کنی!!!!!! یا هر وقت با هم قرار میزاری حدود 35 دقیقه دیر کنی!

6.    همیشه از تیپی که میزنه ایراد بگیری... مثلا بگی : وا... اون چه مدل موییه... چقدر زشته... اون چه لباسیه.. شبیه گوجه سبز شدی... تو نمیخوای باکلاس باشی؟؟!!

7.        همیشه از خودت تعریف کن و همش بگو که از اون بالاتری و کلاسی که داری اصلا با اون قابل مقایسه نیست.

8.       هیچوقت جلوش کوتاه نیا (mz  نباش!) همیشه حرف خودتو بزن و بهش توجه نکن...

9.    این برای افراد بالای 20 ساله: همیشه جلوی دوستاش خیطش کن.( من گفتم بالای 20 اگه این کارو تو که سنت پایین تره انجام بدی کشیده رو خوردی)

10.    ساز مخالف بزن(بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم به مهارت افراد بستگی داره)

11.  همیشه از پسرا بد بگو و آخر جمله رو با این تموم کن: تو هم یکی از اونا. مثلا: همه ی پسرا نامردند... تو هم یکی مثل اونا... اگه گفت تو به من اعتماد نداری محکم بگو نه....

12.  هیچوقت جمله هایی نظیر : دوست دارم ... رو به اونا نگین. اصلا بی احساس باشین. مثل یه سنگ.. اونوقته که 2 هفته نشده خودش میزاره میره.

13.  هر وقت خواست باهاتون قرار بزاره فقط بگین: وقت ندارم یا برو بابا الان بگیر بگیره... منکراتی ها همه جا هستند... خطرناکه...

14.  همیشه خودتونو مامانی و لوس جلوه بدین. بگین: هر چی مامانم میگه. یا همش طوری جلوه بدین که خیال کنه مثل سگ (بلا نسبت) از مامانتون میترسین... اینم بگین که اگه خاستگار واسم بیاد و مامانم بگه آره دیگه من هیچی نمیتونم بگم...

15.    بهش همش دروغ بگین... هیچ پسری از آدم دروغگو خوشش نمیاد...

16.    بهش بگین که قبل از دوستی با اون با هزار نفر دوست بودین... خوشکل تر و بهتر از اون.

17.    تا جا داره از پسرای فامیلتون تعریف کنین.

 

دیگه بسه... خسته شدم اینقدر راهنماییتون کردم.... برین ببینم چی کار میکنین... جوابشو به من هم بگین ببینم تونستین کاراتونو خوب انجام بدین یا نه....!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط لیلا |

اول به همه بچه های وبلاگ نویس و اینترنتی و بنی بشر و مریخی ها و .... سال نو رو تبریک میگم..

حالا میرسیم به مجنون:

سلام... تنها به قسمت ناخداگاه ابریت اگر هنوز...

یک سال دیگه هم گذشت و باز هم معجزه ای نشد. آخه این چه دوست داشتنیه وقتی به تعداد حروف دوست داشتن دوستم نداری؟همه دارن یه جورایی غصه ام میدن...  ستاره ها رو که دیگه نگو... از تک تکشون متنفرم. بگذریم...

دیگه حرفی از موندن و رفتن نمیزنم. یک نتیجه بهم یاد داد که اگه اهل موندن باشی نیازی به سفارش نیست... تو که اصلا قرار نیست بیایی اما چه خوب میشد وقتی بیای که قرار نیست...! بگذریم...

دیشب نه بارون اومد نه رعد و برقی... هوا صاف صاف بود... اما من..... نمیدونم چرا دلت واسه ی شدت دیوونگیم ذره ای نمیسوزه... دعا میکنم یک روز مال حالای تو باشم...حتی اگه اون روز، روز مبادای دوری باشه که توی تقویم سالهای بعد گم شده...اما نمیدونم چرا فکر میکنم تمام روزهای مبادا شب یلداست... عشق معامله بدیه که زندگی و به قیمت هیچ میفروشه... و انتظار کشیدن برای تو مثل مرگ کودک در حال تولدیست که بدبخت میشود... فقط میترسم صبح زندگی – که مرگ است- بی تو بیاید... تنها...

لیلای تو...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:52 توسط لیلا |

سلام بچه ها... من تازه از راهپیمایی اومدم... دیشب پدرم مغز منو شستشو داد که باید بریم وظیفه ملی خودمونو به ایران ادا کنیم.

امروز صبح در اوج خواب بودم که بابام با کلید زد به در اتاقم و دقیقا 5 دقیقه ادامه داد... منم از عصبانیت داد زدم که نمیام.. بابامم با گفتن اینکه تو بسیجی فعال هستی منو در نطفه خفه کرد .. مامانمم کم نذاشت و ولم صدای تلوزیون رو تا 52 برد بالا و من دقیقا تو اون لحظه با شنیدن اربده های داداشم که داشت با اون صدای تلوزیون آهنگ ای ایران رو میخوند حس سگ  هار زخمی و گشنه ای رو داشتم که تو یه محوطه رها شده و هر لحظه امکان داره پاچه یکی رو گاز بگیره... خون جلوی چشمام و گرفته بود... به ساعت نگاه کردم... وااااااااااااااااااااااای خدا ساعت 7:30 صبح!!!!!!!!!!! آخه خدااااااااااا من چقدر بدبختم ... فقط به یه تلنگر نیاز داشتم که همه چیز دور و اطرافم و بشکنم...که با خارج شدن از در اتاقم و دیدن قیافه داداشم با اون موهای خروسی که معلوم نبود دیشب تو آرایشگاه خوابیده یا توی رختخواب خونه و چفیه قرمز و مشکی که اصلا به ریش بزی و شلوار بگ نمیخورد در حال انفجار بودم... که داداشم به من گفت :سلام لیلا، دسته نمیای! با شنیدن اسم دسته به جای راهپیمایی دیگه نفهمیدم چی شد... داشتم کتک میزدم یا کتک میخوردم... خلاصه دیدم مامان و بابام دست و پای منو گرفتن که چرا داری خودتو میزنی... خداییش به حد جنون رسیده بودم... به خود زنی روی آوردم...

رفتم آماده شم که برم بیرون... مامانمم غر غر های همیشگیش که  زیاد نخند... سرتو بنداز پایین و .... آخه چادری و چه به این کارا....

خلاصه که با مریم (قابل توجه رشتی ها maryam alone) رفتیم راهپیمایی... اصلا نخندیدیم، هیچ کسی رو هم نگاه نکردیم، هیچکسم نمیخواست به ما شماره بده، هیچ کسی هم به ما متلک نگفت، ناهار و تو رستوران نخوردیم، سر بزیر بودیم و اصلا هیچ کس و نگاه نکردیم.

وقتی هم اومدم خونه ، سر کامپیوتر ننشستم و وبلاگم و آپ نکردم....

به شماها خوش گذشت؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط لیلا |

میگن جواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش خالی از لطف نیست. 


 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟

 
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون "بويل - ماريوت " متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند. 


 
اما يکی از آنها اینطور نوشت: 


 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند.

 
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر. 
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند. 


با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد: 


 
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود. 


۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند. 


 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء
۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اندوترم است. 


 تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:51 توسط لیلا |

سنگ در برکه می اندازم و میپندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد

کی با انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را میشود از حافظه ی آب گرفت؟؟؟

امتحانات ترم دانشگام تموم شد... باید میدیدین چطور همشو خراب کردم... ای خدا...

زندگی یعنی ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت....

در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد سوختن...

دلم گرفته... مثل تو...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:40 توسط لیلا |

 

وارد دانشگاه که شدم، نگهبانی یقه منو گرفت که کارت دانشجویی رو بده، منم طرم اولی، گفتم ندارم.. گفت باید فرم انتخاب رشته به من بدی.

 منم گفتم: خیلی ببخشید، اما موجود نیست. بیا کیفم و بگرد. آخه صبح ساعت 7 من بیکارم پاشم بیام اینجا؟. اگه شک دارین رئیس حراست دانشگاه فامیلمونه( ارواح بابام!!!! به این میگن کلک رشتی )

اونم دست و پاشو گم کرد و گفت: این دفه رو میبخشم اما دفعه بعدی وجود نداره!

منم وارد دانشگاه شدم.. اوه اوه... پسرا و دخترا انگاری که سالن مد تشکیل داده بودن...  همه فشن!(Fashion)

انگار که من فقط چادری بودم! اما کم کم دیدم چادری های دیگه ای هم هستن...نا گفته نماند که عضو بسیج دانشگاه بودن! رفتم ببینم اوضاع  wc چطوره... رفتم داخل.. یهو خودمو تو آرایشگاه احساس کردم... در راه خدا یه آینه بزرگ و یدونه آینه کوچیک بود که کل دخترای دانشگاه جلوش داشتنMake up میکردن! اما خداییش تمیز بود. رفتم کلاس 7 برای درک و مفاهیم زبان انگلیسی... نشستم. نمیدونم چند تا دختریم یا چند تا پسر اما تعداد پسرا تقریبا نصف یا بلکه بیشتر از نصف دخترا بود. درس و باز کردیم که یکی از پسرها (سینا!!!!) که داشت خودشو خفه میکرد تا توجه استاد رو جلب کنه دستشو بالا برد برای خوندن اولین درس( الان ما بهش میگیم یوگی و دوستان). خودشو ترکوند و جون داد تا با تلفظ کاملا غلیظ انگلیسی صحبت کنه. من که طاقت نیاوردم و مثل روانی ها خندیدم. خداییش افتضاح بود.

با یکی از بچه های دانشگاه به اسم مهدیه آشنا شدم و با هم ارتباط خوبی بر  قرار کردیم و اون شد پارتنر  partnerمن. حدود چهار روز بعد وارد کلاس گفت و شنود شدم. وااااااااااااای... چه اسکول بازی شد... آقای "ف" که سنش کمی از ما بالاتره و ما پیر بابا صداش میکنیم آدم جالب و خوبیه یا آقای مهران "م" که واقعا باوقاره. اونجا دوستای زیادی پیدا کردم. خاندان "د" دو تا داداش دوقولو( آرمان و آرمین ) هستن... هیچ شباهتی هم به هم ندارن..اما  نمیدونم چرا این آرمین 24 ساعته کله بی صاحابش طرف ماست و داره حرفامونو گوش میده... کشته مرده اینه که سوژه گیر بیاره... منم سگ!شهرام " گ" که ما آبچ( یعنی بیمزه و لوس ) صداش میکنیم  واسه ی گروه گفت و شنود ما یه کلاس خالی گرفت تا از این به بعد بریم و اونجا free discussion  بدیم. باید اونجا میبودین وقتی موضوع بحثمون در مورد عشق بود... کشف های زیادی شد.. اینکه آرمین "د" دوست دختر داره! یا یکی از بچه ها عشقشو توی تصادف از دست داده... منم که کم نذاشتم و هر چی تو دلم بود گفتم. اصلا به قول آقای مهران "م"، همون عشق به خدا از همه چیز بالا تره. آرزو که میخواست حرف بزنه اما نتونست کامل منظورشو برسونه اما من  فهمیدم.. خواست بگه چطوریه که اگه یکی به ما یه شاخه گل بده، کلی ذوق میکنیم اما به این همه گلهایی که خدا به ما داده بی توجه هستیم. به نظر من عشق به خدا با همه عشق ها فرق داره... پاک پاکه... بدون ذره ای ریا...

 

 

تو به من خندیدی....

ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیدم....

باغبان از پی من تند دوید.

سیب را دست تو دید.

غضب آلوده به من کرد نگاه...

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما.... سیب نداشت...!!؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:15 توسط لیلا |

من لیلا هستم، متولد 14 مرداد سال 1368 در رشت.
خیلی عجیب است... کسی را که تو دوستش داری دوستت ندارد... کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری... و کسی که هم تو دوستش داری و هم او دوستت دارد، به رسم عاشقی به هم نمیرسید...من شعر های سهراب را دوست دارم اما فقط یک فرق کوچک بین ما هست... سهراب می گوید زندگی رسم خوشایندیست اما من میگویم:
زندگی رسم خوشایندی نیست... زندگی اجبار است... لاجرم باید زیست.
می ماند شعر های مریم(حیدرزاده). تفاهم بسیاری داریم جز یک چیز... او میداند که برای چه کسی مینویسد اما من ... هنوز نمیدانم.....