تبليغاتX
...


...

کسی که به دنبال عشق واقعیست

بعد از دو ماه واسمون پول گاز اومد .. با ذوق رفتم دم در و فیش رو گرفتم ، دیدم اومده 12 هزار تومن ... یکم فکر کردم ... گفتم بابا 12 هزار تومن خیلی زیاده . تابستونه ، بخاری که روشن نبود ، پخت و پز آنچنانی که نداشتیم ... مگه میشه ! رفتم دادم به مامانم .. مامانم که فیش و گرفت، دادش رفت هوا . گفتم :

 بابا دوازده هزار تومن دیگه داد داره ؟

مامانم یه نگاه عاقل اندر صفیح به من کرد و گفت این 120 هزار تومنه ...

چشام گرد شد ! رفتم و فیش و گرفتم ، آخه به صفراش توجه نکرده بودم ! هرچی کنار زدم صفرا رو ! دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ، 1 میلیون و 200 هزار تومنه ! گفتم :

مامان ، یه چیز بهت میگم داد نزن ... باشه ؟

مامانم قبول کرد . گفتم :

شاید باورتون نشه اما این نه 12 هزار تومنه نه 120 هزار تومن ! این 1 میلیون و 200 هزار تومنه !!!!!!

مامانم و برق گرفت و زنگ زد به بابام ... پدرم مثل برق و باد خودشو رسوند به خونه و با دیدن فیش گوشاش سرخ شد .

همه کار و زندگی و ول کرد و 2 ، 3 روز پی گیر کارا شد .  از این در به اون در . کارمند اداره گاز بعد از ساعت ها تلاش و جذر گیری و رادیکال و به توان رسوندن ، کارکرد 2 ماه ما رو بیرون آورد ! 

 * هشت هزار تومان *

جالب اینجاست که این دولت الکترونیک با سوبسیت هایی که هست این طوری اشتباه میکنه ، بدون سوبسیت دیگه وا ویلاست . یه روز میریم فیش میگیریم میبینیم میلیاردی باید جیب مبارک رو خالی کنیم . کم کم  میبینن چاره ای ندارن به دلار حساب میکنن .. مثلا پول گازتون میاد 1 میلیارد دلار!!!

مشتاق دیدارم دلار

از ما نمیپرسی دلار؟

گر بر رسی بر جیب ما

بازم نهانی تو دلار ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:28 توسط لیلا| |

شرم مثل عصب است . وقتی هنوز بدن را به واکنش وا میدارد یعنی بدن زنده است ... وقتی آدم دست به خودکشی میزند، که وجود انسانیش را در خطر نابودی میبیند ... در این نوشته از خودکشی این دو مرد شریف دفاع نمیکنم ، اما می کوشم آن را درک کنم ... !!!

اسماعیل محمد ولی مینویسد :

تصویر اول :

روستای فدشک یک جایی وسط کویر است . حدود 45 کیلومتر با بیرجند فاصله دارد. پرت و دور افتاده و متروک . فردای روزی که کارگر معدنی در حیاط خانه اش خودسوزی کرد به آنجا رفتم . شب قبل خانواده اش هم نه از صدای فریاد مردی که در آتش میسوزد ، بلکه از بوی گوشت سوخته از خواب بیدار شدند ، حتی دکتر کشیک بیمارستان امام رضا (ع) هم برایش عجیب بود که چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یک دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است .

همسرش پیر زنی بود که گریه صدایش را بریده بود، گفت: 17 ماه بود که حقوقش را نداده بودند ، هر بار که به سراغ طلبش میرفت او را به یکی از نهاد ها میفرستادند که او حتی نمیتوانست تابلوی سر درش را بخواند ...

پسر 16 ساله این مرد هم در کنار کوره آجر پزی کار میکرد یا برای پیمانکاری از کوه ، سنگ میکند ... میگفت : دست هایم را از پدرم قایم میکردم . حرص میخورد وقتی پینه های دستم را میدید ... دخترش بهانه گرفته بود که ماه دیگر مدرسه ها باز میشوند و روپوش برای مدرسه میخواهد . همسرش میگوید : رسیدیم به مالک معدن ، التماس میکرد که لا اقل 50 هزار تومان از طلبش را به او بدهد ، گفتند فردا بیا .. او از این فرداها زیاد شنیده بود . موقع برگشتن میگفت : خدا هم به این جور زندگی کردن من رضا نیست ....

تصویر دوم :

خرداد 86 ، کارگر کنف کاری رشت ، جنازه اش را وقتی که با طناب از لوله خود را آویزان کرده بود ، پیدا کردند . وقتی خبرش را به خانواده اش دادند ، همسرش در مزرعه همسایه مشغول کارگری بود . پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود . درآمد این خانواده از کارگری موقت این زن ، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 تومان از اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سواد آموزی تامین میشد.

11 ماه بدون حقوق بود.

پسرش میگوید :

روز پنج شنبه دو روز پیش از خودکشی از پادگان با پدرم صحبت میکردم . از پشت تلفن معلوم بود که حالش بد است ، بریده بود انگار . میگفت شنبه میخواهند دستگاه ها را ببرند . مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم کار می کند، من هم هر روز میروم استانداری اما هیچ کس به ما جوابی نمیدهد . میگفت کار تمام است ... هیچ کسی به داد ما نمیرسد. گفت دفترچه های تامین اجتماعی 11 ماه است که تمدید نشده ، اگر خواهرت مریض شود کجا ببرمش ؟ بعد گفت؛ من چه کار کنم با 48 سال سن ؟ زمین دارم که کشاورزی کنم ؟ دیگر کجا کار کنم ؟ به جوان ها کار نمیدهند ، به من کار میدهند ؟ ....


نه .. خودکشی این کارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست . آنها تا جایی که مرز انسان بودنشان مخدوش نشود ، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمیگیرند .

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:8 توسط لیلا| |


از کجا شروع شد این تحقیر ؟ گردن زدن واژه عدالت و حق از کجا آغاز شد ؟ از آنجا که مدیر مدرسه امان سر صف کیفمان را گشت ؟ از آنجا که ناظممان دفتر خاطرات را از کیفمان بیرون کشید و تک تک برگ های آن را خواند ؟ در حالی که سرمان پایین بود و اشک میریختیم ؟ که آیا داشتن دفتر خاطرات جرم است ؟ از آنجا که ریختند خیابان و ما را مجبور به داشتن رابطه های دروغین کردند؟!!!! این پسر ، برادرمه !!! پسر عمومه !!!! مگر دوست داشتن جرم است ؟
ما از نسل بچه هایی هستیم که خونمان ، خون ترس است ... بهشت و جهنم دروغین ساختند ... با واژه حسین و فاطمه بازی کردند ... به آنجا کشید که کربلا را آنطور که میخواستند ... دوست داشتند ... ترسیم کردند .
تن آدم لرزه می افتد ... سگان ولگرد ، تهمتن شدند !
بسیج ؟؟؟!!!!!
شما به جوان های امروزی می گویید بسیجی ؟ بسیجی واقعی اینها هستند ؟
مرد جوان کوتاه قد چاق. که گردن ندارد و ميان کتف و پس کله‌اش لايه لايه گوشت روي هم ورم کرده. آي‌کيو حدود بيست. دست چپش را روي دو چشمش مي‌گذارد و داد مي‌زند «سحرخيز مدينه کي مي‌آيي؟» و بعد با کف دست مي‌کوبد به پيشانيش و مي‌گويد «هَع. هَعهَعهَع.» يعني «من دارم گريه مي‌کنم» اما دريغ از يک قطره اشک. روي ديوارها با خط زشت و غلط املايي شعارهاي به قول خودش ارزشي مي‌نويسد. عاشق اسلحه و دست‌بند و چوب و بي‌سيم و گاز اشک‌آور نيست، بلکه مي‌پرستدشان. همه‌ي مردم را دشمن مي‌بيند. در عين حال به همه مي‌گويد «حاضي» منظورش هم «حاجي» است. هفته‌ي بسيج که مي‌رسد مي‌دهد يک پارچه‌ي بزرگ بنویسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجي مبارکباد.» و مي‌زند بالاي پايگاه بسيج محله‌شان و تا سه ماه بعد هم برش نمي‌دارد. اگر در مورد مسائل ارزشي غيرتي شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست کم يک شکم سير فحش ناموس ندهد آرام نمي‌شود. من به اين موجود نمي‌گويم بسيجي. حتی اگر در تيراژ يک ميليارد و نيم تکثيرش کنند و در همه‌ي پاي‌گاه‌هاي بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين مي‌گويم دزد و معتقدم بايد بزنند پس کله‌اش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يکيش هم هم‌اين نام بسيجي است.


من به شهيد محمد ابراهيم همت مي‌گويم بسيجي. که تمام زندگيش را، روز به روز و نه يک‌باره گذاشت پاي اين که زباله‌اي مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم‌نم عرق بخورد و ام کلثوم گوش کند و رقص عربي دخترهاي ايراني را تماشا کند


من به شهيد محمد بروجردي مي‌گويم بسيجي. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول اسلحه مي‌کشيد و با تمام کينه مي‌زد و بعد نگاه مي‌کرد ببيند که را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت کرد که شد مسيح کردستان


من به شهيد امير رفيعي مي‌گويم بسيجي. که وقتي همه از خرمشهر رفتند گفت من مي‌مانم و تا گلوله داشته باشم زمين‌گيرشان مي‌کنم. با دو پايي که از شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقي‌ها جلو بيايند


من به شهيد رضا دشتي مي‌گويم بسيجي. که وقتي از شناسايي خرمشهر در اشغال برمي‌گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يک ساعتي را که زنده بود يک آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بکشند

من به شهيد حسن باقري مي‌گويم بسيجي که با آن صورت بچه‌وارش که هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشک ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژي «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشکرهاي عراقي و حتا نيروهاي ويژه‌ي عراق آموخت

من به برادران شهيد باکري میگويم بسيجي. که با اين که مي‌دانستند حتی جنازه‌شان هم برنخواهد گشت، رفتند و جايي که هيچ کس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه‌هاي بعثي نيفتد


اين‌ها براي من الگوهاي بسيجي‌اند. که اگر بگردي حتی يک عکس‌شان را هم روي شبکه پيدا نمي‌کني.

میدانی؟ درد دارد.... نمیتوان داد زد و گفت شما ... شما که دم از عدالت میزنید و فقط برای راهپیمایی ها و انتخابات دست به دامن مردم میشوید و تازه یادتان می آید " ملتی هم وجود دارد " چطور میخواهید جواب این بی حرمتی را بدهید ؟ نمیگویم "" ندا "" و امثال آن فرشته اند ... اما ... نه شما خدایید ... و نه در مرتبه قضاوتید ... من ، نه طرفدار ندا و زینب و فاطمه و الهامم ! بلکه طرفدار آزادی ام .. نه آزادی بی قید و بند و نه این قفسی که حتی آزادی اندیشه هم ندارم ! من دلگیرم .. از همه دلگیرم. کسی که از مطلب من برداشت سیاسی کند ، ( با عرض پوزش ) یک احمق است ! این تنها گوشه ای از درد و دل است ... کاش گوشی باشد ! کاش ....


به قول دختر داییم ساجده " کاش که ای کاشی نبود ! "
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:36 توسط لیلا| |

تفنگت را زمين بگذار

که من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن

من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان کن

ندارم جز زبانِ دل - دلي لبريزِ مهر تو

تو اي با دوستي دشمن

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونريزي ست

زبان قهر چنگيزي ست

بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد

فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد

برادر! گر که مي خواني مرا، بنشين برادروار

تفنگت را زمين بگذار

تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو

اين ديو انسان کش برون آيد.

تو از آيين انساني چه مي‌داني؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا بايد تو بستاني؟

چرا بايد که با يک لحظه غفلت، اين برادر را

به خاک و خون بغلطاني؟

گرفتم در همه احوال حق گويي و حق‌ جويي

و حق با توست

ولي حق را - برادر جان

به زور اين زبان نافهم آتش‌بار

نبايد جست...

اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بيدار

تفنگت را زمين بگذار...


بابا شجریان غوغا کرد !!!!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:10 توسط لیلا| |

بچه که بودم تازه رفته بودیم خونه شخصی خودمون .. دیگه اجاره نشین  نبودیم ..  اولین روزی که رفتم سر کوچه تا بازی کنم و یادم نمیره ... با متین که تو کوچه بود بازی کردم . اون اولین دوست دوران بچگیام بود .  رفتیم سوار یه تنه درختی شدیم که شبیه الا کلنگ بود . من این طرف نشستم و متین هم اون طرف و شروع کردیم به بازی که یکدفعه حامد اومد و من رو از روی الا کلنگ بلند کرد و پرت کرد یه گوشه ! و نشست و با متین بازی کرد . آخه اون و متین  قبل از اینکه من بیام باهم دوست بودن و حامد هل کرده بود که من دارم متین و ازش میگیرم !! هیچوقت یادم نمیره ... دلم کلی شکست و از اونو روز دیگه باهاش حرف نزدم ... الان سربازه ! اما هنوز ازش ناراحتم ! کینه ای نیستما ... اما .. اما .. بعضی وقتا ....

دیگه یاد گرفتم که اگه از یکی دلت بشکنه .. اگه ناراحتت کنه .. اگه حتی یه بار .. یه بار ... ذهنیتت نسبت بهش کدر بشه .. دیگه نمیتونی مثل قبل باشی ... یاد گرفتم اگه تنهای تنها بودم حتی سعی نکنم دل خودمو بشکنم ! که از خودم بدم نیاد ... که دلم با خودم صاف نشه !

راستی غریبه ... من معمولا منظورم رو از متن هایی که مینویسم نمیگم ... یکم روش فکر کن .. مطمئنم که میفهمی ...  یه راهنمایی میکنم ! اون متن انگلیسی یه اس ام اس بود !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:49 توسط لیلا| |

Ok … aslant ketabe sheram male to

Dars bekhun mohkam bash

Ye ruz az hamin ruza tarkeye khise albalu ye jaye ghese mishkane

CU

 

اما نمیدونست که ترکه خیس آلبوله ی یه جای قصه من خیلی وقته که شکسته ....

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:15 توسط لیلا| |

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.

 او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

 SLOW DANCE



Have you ever watched kids

On a merry-go-round

Or listened to the rain

Slapping on the ground

Ever followed a butterfly's erratic flight

Or gazed at the sun into the fading night

You better slow down

Don't dance so fast


Time is short


The music won't last

Do you run through each day On the fly

When you ask How are you

Do you hear the reply

When the day is done

Do you lie in your bed

With the next hundred chores

Running through your head

You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last

Ever told your child

We'll do it tomorrow

And in your haste

Not see his sorrow

Ever lost touch,

Let a good friendship die

Cause you never had time

 or call and say,'Hi'

You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last                                                                                                        

 
When you run so fast to get somewhere


You miss half the fun of getting there

When you worry and hurry through your day,

It is like an unopened gift
....

Thrown away Life is not a race


Do take it slower

Hear the music

Before the song is over 

 

**** حالا به معنیش توجه کنین :

 

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

 

زمان کوتاه است

 

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟


تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پایید.  

 
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.


آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.


زندگی که یک مسابقه  نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.    

 

 تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند.

او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:22 توسط لیلا| |


یادم میاد بچه که بودم با ماشین پیکان بابام که پلاک دولتی هم بود جمعه ها میرفتیم و بستنی خامه ای تهران میخوردیم ! هنوزم که هنوزه هر وقت بستنی خامه ای تهران رو میبینم یاد اون روزا میوفتم ... یادمه توی انباری خونه عموم اینا با داداشم و پسر عموم آتیش بازی میکردم !!! آخر سر هم که خونه رو آتیش زدیم ... چقدر اون روز گریه کردم ! تنها 8 سالم بود ... و از اون روزای بچگیم هنوزم چشای اون پسره رو یادمه ! همسایمون بود ... چقدر باهاش کل مینداختم و رو کم کنی داشتیم ! چندین بار اشکم و درآورد .. چقدر دوسش داشتم ...  یا نه ... عاشقش بودم ! اما خوب ... یازده سالم که بود ، فوت کرد ... تو دریا غرق شد ...

 

سکوت ......

                               

 " وقتی میشنیدم که خدا می بیند و فرشته ها اعمال آدم را زیر نظر دارند و ثبت می کنند ، باور میکردم و میترسیدم ! ترس از خدا در کودکی ام ترسی اساسی بود . به هر حال  ، اکنون مدتهاست که به خدایی که میبیند عمیقا باور دارم . گرچه شاید این اعتقاد دیگر عمومیت گذشته را نداشته باشد .

نیچه در قرن نوزدهم به این دلیل باور داشت " خدا مرده است " که معتقد بود دیگر کسی      " حضور " او را حس نمیکند  و بنابر این چنان زندگی نمیکند که گویی او میبیند ( همین اعتقاد را پیش از او کی یر کگور داشت ) .

آرتور کستلر می گفت " در قرن وسطی راهبه ها حتی در حمام هم رخت از تن نمیکنند ، چون خدا را ناظر میدیدند ...

 به دلیل  مرگ خدا  بود که نیچه پیش بینی کرد قرن بیستم قرن هولنلک ترین جنگ ها خواهد بود ....  "

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:35 توسط لیلا| |

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت
مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."
گنجشك گفت:
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:23 توسط لیلا| |

یه روز صبح که باد خیلی تند و خنکی می وزید ، مثل همه ی روزهای پیش ، روی پله های  جلوی در باغ منتظرش نشسته بودم . خیلی طول کشید ولی اون نیومد . آره ، اون روز با بقیه روزها یه فرقی داشت !

هر چی فکر کردم که آخه خدایا ، قاصدک کوچولوی من ، غیر از اومدن و دیدن من ، دیگه کجا میتونه رفته باشه چیزی به ذهنم نرسید. خیلی ترسیدم . آخه یه مدت بود که انگار غم بزرگی رو  دلش سنگینی میکرد. ولی نمیدونم که اون چی بود .... یه دفعه یاد یه چیز افتادم . یادم اومد یه بار آروم تو گوشش گفته بودم عاشق  گل های میخک باغ همسایه ام . اون از فرداش برام هر روز گل میخک می چید و می آورد ولی آره هر روزم دیر و دیر تر میومدو دیروز با یه عالمه بذر گل میخک اومد سراغم و گفت صبح همه اینها رو بکار . انگار که یه عالمه غصه داشت.

باد همینطور تند تر و تند تر میشد و از قاصدک روزهای قشنگ زندگیم خبری نبود . دوست داشتم هر چه زودتر میومد و با هم بذر هارو توی باغچه می کاشتیم . اما اون نیومد. فرداش هم نیومد. دو روز سه روز گذشت ولی اون نیومد ... بذر ها دیگه خراب شده بودند چون پنج شش روزی میشد که قاصدک کوچولو نیومده بود . من خیلی گریه کردم . حتی دیگه توی باغ هم نمیرفتم ، حتی حوصله ی دیدن میخک های باغ همسایه که الان دیگه حسابی باز شده بودند رو نداشتم. آخه قاصدک کوچولوی من نبود که دستای همدیگر رو بگیریم و بریم توی باغ بگردیم. به شمعدونی ها آب بدیم و برای قمری ها دونه بریزیم... هفت روز گذشته بود، من داشتم از پشت پنجره ی زیر شیروانی ، گنجشک کوچولو ها رو نگاه میکردم که می رفتند توی درخت کاج نزدیک حصار باغ پشتی و بعد غیبشون میزد و بعد با سر و صدای زیاد بیرون می اومدند. انگار قایم باشک بازی میکردند . داشتم گنجشک ها رو می پاییدم که یهو  قاصدک کوچولو از پشت چشمام رو گرفت، سرم رو برگردوندم و سریع گفتم: بدون من کجا رفته بودی؟

اما اون چیزی نگفت ، سریع دستم رو گرفت ، از پله ها پایین رفتیم . با هم رفتیم بیرون باغ... بعد دیگه خیلی از باغ دور شده بودیم . نفهمیدم چرا اینقدر ضعیف و نحیف شده بود. چند روز گذشت... من خسته شده بودم تا اینکه بالاخره یک تپه سنگلاخی بلند رسیدیم. بهم گفت چشماتو ببند ، من بستم، بعد دستم رو گرفت و با هم رفتیم بالای تپه . پام درد گرفته بود، یکمی هم خراشیده شده بود... ولی عیب نداشت چون با قاصدک کوچولوم بودم . بالا که رسیدیم بهم گفت چشمام رو باز کنم... وقتی چشمام رو باز کردم یه دره ی بزرگ و سرسبزی رو دیدم ، شبیه همون دره هایی که قاصدک کوچولو از قاصدک کسای دیگه شنیده بود و همیشه برام تعریف میکرد. راستی نمیدونم چرا خودش هیچ وقت با اونا نمیرفت و دره ها رو نمیدید، ولی این دره ی بزرگ یه عالمه توش گل داشت ... آره پر از گل بود، گل های میخک  بزرگ و کوچک ... کلی خوشحال شدم و خندیدم و داد زدم ، حتی بیشتر از گنجشک های درخت کاج باغ پشتی. رفتم  توی باغ  و یک گل هم چیدم.. گلبرگ هاش به اندازه ی کف دستم بزرگ بود... بعد دنبال قاصدک کوچولو گشتم. دیدم داره میره ... برگشت و به من گفت دارم میرم یه جای دوری، تو باید خودت مواظب گل های میخک باشی ... من داشت گریه ام میگرفت  بلند گفتم : چرا حالا که اینجا رو پیدا کردی باید بری؟ گل از دستم افتاد... دویدم و از پشت، دست قاصدک کوچولو رو گرفتم و گفتم منم باید باهات بیام و گرنه تنها می مونی ولی این میخک ها همین جوری هم خیلی بزرگن ... آخه یادم رفته بود بهت بگم ، بعد از اینکه تو رفته بودی ، من ، بذر هارو نکاشتم و همه پوسیدند... منم دیگه میخک ها رو دوست نداشتم !!!

                                                                تقدیم به قاصدک

 

 

                                                                                  فاطمه. ج    " تخلص: پاییز "

 

 """ فاطمه یکی از اون 6 تا دوستای صمیمیمه ... مرموز ترینش ! هیچ وقت نفهمیدم  چی میخواد ... کیو از ته قلب دوست داره ... از چی بدش میاد ... دل نازکه یا پوست کلفت ... ولی هر چی هست  شبیه منه !

یادمه با یه حرف من تا صبح گریه کرد و من نفهمیدم ... البته اگه صفورا زنگ نمیزد و لو نمیداد !  کلی ازش معذرت خواستم ... شبش من تا صبح اشک ریختم .  واسش هر کاری میکنم چون یه دوست واقعیه .. چون ..... """""

راستی سفارش کرد بهتون بگم که مجرده !!!!!!!!!!!!!

پس به خاطر فاطمه ، صفورا ، مهسا ، مریم ، غزاله ، سحر  ، شعار معروفمون رو  میگم:

  P K A A

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:34 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin