تبليغاتX
دلم برای بی کسی هایم میگرید

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت
مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."
گنجشك گفت:
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:23 توسط لیلا |

یه روز صبح که باد خیلی تند و خنکی می وزید ، مثل همه ی روزهای پیش ، روی پله های  جلوی در باغ منتظرش نشسته بودم . خیلی طول کشید ولی اون نیومد . آره ، اون روز با بقیه روزها یه فرقی داشت !

هر چی فکر کردم که آخه خدایا ، قاصدک کوچولوی من ، غیر از اومدن و دیدن من ، دیگه کجا میتونه رفته باشه چیزی به ذهنم نرسید. خیلی ترسیدم . آخه یه مدت بود که انگار غم بزرگی رو  دلش سنگینی میکرد. ولی نمیدونم که اون چی بود .... یه دفعه یاد یه چیز افتادم . یادم اومد یه بار آروم تو گوشش گفته بودم عاشق  گل های میخک باغ همسایه ام . اون از فرداش برام هر روز گل میخک می چید و می آورد ولی آره هر روزم دیر و دیر تر میومدو دیروز با یه عالمه بذر گل میخک اومد سراغم و گفت صبح همه اینها رو بکار . انگار که یه عالمه غصه داشت.

باد همینطور تند تر و تند تر میشد و از قاصدک روزهای قشنگ زندگیم خبری نبود . دوست داشتم هر چه زودتر میومد و با هم بذر هارو توی باغچه می کاشتیم . اما اون نیومد. فرداش هم نیومد. دو روز سه روز گذشت ولی اون نیومد ... بذر ها دیگه خراب شده بودند چون پنج شش روزی میشد که قاصدک کوچولو نیومده بود . من خیلی گریه کردم . حتی دیگه توی باغ هم نمیرفتم ، حتی حوصله ی دیدن میخک های باغ همسایه که الان دیگه حسابی باز شده بودند رو نداشتم. آخه قاصدک کوچولوی من نبود که دستای همدیگر رو بگیریم و بریم توی باغ بگردیم. به شمعدونی ها آب بدیم و برای قمری ها دونه بریزیم... هفت روز گذشته بود، من داشتم از پشت پنجره ی زیر شیروانی ، گنجشک کوچولو ها رو نگاه میکردم که می رفتند توی درخت کاج نزدیک حصار باغ پشتی و بعد غیبشون میزد و بعد با سر و صدای زیاد بیرون می اومدند. انگار قایم باشک بازی میکردند . داشتم گنجشک ها رو می پاییدم که یهو  قاصدک کوچولو از پشت چشمام رو گرفت، سرم رو برگردوندم و سریع گفتم: بدون من کجا رفته بودی؟

اما اون چیزی نگفت ، سریع دستم رو گرفت ، از پله ها پایین رفتیم . با هم رفتیم بیرون باغ... بعد دیگه خیلی از باغ دور شده بودیم . نفهمیدم چرا اینقدر ضعیف و نحیف شده بود. چند روز گذشت... من خسته شده بودم تا اینکه بالاخره یک تپه سنگلاخی بلند رسیدیم. بهم گفت چشماتو ببند ، من بستم، بعد دستم رو گرفت و با هم رفتیم بالای تپه . پام درد گرفته بود، یکمی هم خراشیده شده بود... ولی عیب نداشت چون با قاصدک کوچولوم بودم . بالا که رسیدیم بهم گفت چشمام رو باز کنم... وقتی چشمام رو باز کردم یه دره ی بزرگ و سرسبزی رو دیدم ، شبیه همون دره هایی که قاصدک کوچولو از قاصدک کسای دیگه شنیده بود و همیشه برام تعریف میکرد. راستی نمیدونم چرا خودش هیچ وقت با اونا نمیرفت و دره ها رو نمیدید، ولی این دره ی بزرگ یه عالمه توش گل داشت ... آره پر از گل بود، گل های میخک  بزرگ و کوچک ... کلی خوشحال شدم و خندیدم و داد زدم ، حتی بیشتر از گنجشک های درخت کاج باغ پشتی. رفتم  توی باغ  و یک گل هم چیدم.. گلبرگ هاش به اندازه ی کف دستم بزرگ بود... بعد دنبال قاصدک کوچولو گشتم. دیدم داره میره ... برگشت و به من گفت دارم میرم یه جای دوری، تو باید خودت مواظب گل های میخک باشی ... من داشت گریه ام میگرفت  بلند گفتم : چرا حالا که اینجا رو پیدا کردی باید بری؟ گل از دستم افتاد... دویدم و از پشت، دست قاصدک کوچولو رو گرفتم و گفتم منم باید باهات بیام و گرنه تنها می مونی ولی این میخک ها همین جوری هم خیلی بزرگن ... آخه یادم رفته بود بهت بگم ، بعد از اینکه تو رفته بودی ، من ، بذر هارو نکاشتم و همه پوسیدند... منم دیگه میخک ها رو دوست نداشتم !!!

                                                                تقدیم به قاصدک

 

 

                                                                                  فاطمه. ج    " تخلص: پاییز "

 

 """ فاطمه یکی از اون 6 تا دوستای صمیمیمه ... مرموز ترینش ! هیچ وقت نفهمیدم  چی میخواد ... کیو از ته قلب دوست داره ... از چی بدش میاد ... دل نازکه یا پوست کلفت ... ولی هر چی هست  شبیه منه !

یادمه با یه حرف من تا صبح گریه کرد و من نفهمیدم ... البته اگه صفورا زنگ نمیزد و لو نمیداد !  کلی ازش معذرت خواستم ... شبش من تا صبح اشک ریختم .  واسش هر کاری میکنم چون یه دوست واقعیه .. چون ..... """""

راستی سفارش کرد بهتون بگم که مجرده !!!!!!!!!!!!!

پس به خاطر فاطمه ، صفورا ، مهسا ، مریم ، غزاله ، سحر  ، شعار معروفمون رو  میگم:

  P K A A

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:34 توسط لیلا |

واسه پنجمین بار نصیبم شد برم جنوب .. عجب صفایی داشت . این بار فتح المبین و دو کوهه و قسمتی از فکه رو هم رفتیم . رزم شب هم که باز سازی جبهه بود شرکت کردم . خمپاره دو قدمی من منفجر میشد ! اینگار اون تانک علاقه به من پیدا کرده بود . چشمتون روز بد نبینه ، برادرای بسیجی نمیدونم کجا توی فتح المبین ترقه زیر پام ترکوندن که با سکته خفیف مواجه شدم . برادرای رشتی ما هم یه دفعه ریختن سرشونو دعوایی شد که بیا و ببین . راننده ما هم که ضد انقلابی هر چی متلک بود بارمون کرد که از بسیجی ها هم باید از این انتظارات داشته باشین . خلاصه بعد از یه هفته برگشتم خونه که با هجوم 7 اردک مواجه شدم . همه واسه عید ماهی میگیرن ، داداش من اردک و  لاکپشت گرفته بود ! یکی از اون اردکا خیلی خوشکل ،در عوض سانتا  عجیب زشت بود! اسماشون به ترتیب اندازه اینه:

لانتا

فانتا

وانتا

سانتا

مانتا

زانتا

هانتا

کلی با این باغ وحش مصنوعی حال کردم .  اما از من به شما نصیحت اردک نگیرین . لجن به تمام معنا هستن. هر جا این 7 تا رو میزاریم تا شعاع یک متریشونو فاضلاب تشکیل میدن. خدایی من یکی که کم آوردم .

امسال چه تو جنوب و چه تحویل سال واسه همه دعا کردم . اونایی که بودن و رفتن ، مثل پل .. مثل لجن زار زندگی ... مثل کیا ... و خیلی های دیگه .

و اونایی که هستن .. ریوار ، عرفان ، نوید ، لاهیج ،افسون ، رسول (تنها) ، اسیر (رویان ۲) و خیلی های دیگه ..

 

 " کاش بشه دیگه کسی نره... "

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:33 توسط لیلا |

بابا چقدر این مطلب غزه به تیریش غبای (قبای؟!) این جمع بر خورد . چه ربطی داره به عرب جماعت .. من به خاطر اینکه انسان هستند رفتم نه چیز دیگه ای . آخه این همه فوش داشت ؟

تازه از جنوب برگشتم . رفتم شهداء رو دیدم و برگشتم . خدایی عجب حالی داد . همه جاش خوب بود غیر از اونجایی که گوشیم تو شلمچه گم میشه !!!! بد بختی که باز آید  باد معده هنگام نماز آید !

عیدتون مبارک ... من که حال و هوای معنوی گرفتم در حد مرگ !

کاش شما هم تجربه کنین .

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:25 توسط لیلا |

سلام ..  شاید باورتون نشه ولی من رفتم راهپیمایی و از غزه دفاع کردم ... کلی شعار دادم البته با تیپ غزه ای ... !!! عکسم و براتون گذاشتم که ببینین چقدر من عقده ایم !!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:21 توسط لیلا |

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:4 توسط لیلا |

هر وقت این شعر آهنگران رو گوش میدم یاد بچگیام می افتم ... یادش بخیر ... اونوقتا وضع مالی خانوادمون قمر در عقرب بود !  از دار دنیا یه اتاق داشتیم با یه آشپزخونه ی درب و داغون اونم روی ایوون ... 3 یا 4 سالم بود اما این شعر و حفظ بودم ... وای که چقد حال میده الان پشت این کامپیوتر اینو گوش دادن !!!!!!!!!!!!

 

 

 

سبک باران خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند  رفتند

سواران لحظه ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

سواران از سر ناشم گذشتند

فقان ها کردند اما برنگشتند

 

اسیر و زخمی و بی دست و پا من

رفیقان این چه سودا بود با من؟

 

رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟

جوانمردان ، جوانمردی کجا رفت ؟

مرا این پشت مگذارید بی تاب

گناهم چیست ؟ پایم بود در خاک

 

اگر دیر آمدم مجروح بودم

اسیر قبض و بست روح بودم

در باغ شهادت را نبندید

به ما بیچارگان زان سو نخندید ....

 

رفیقانم دعا کردند و رفتند

مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

 

شهادت نردبان آسمان بود

شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند این نردبان را؟

چرا بستند راه آسمان را؟

 

مرا پایی به دست نردبان بود

مرا دستی ز بام آسمان بود

شهید، تو بالا رفته ای من در زمینم

برادر رو سیاهم شرمگینم

 

مرا اسب سفیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

در این اطراف  دوش ای دل تو بودی

نگهبان دیشب ای غافل تو بودی

بگو اسب سفیدم را که دزدید

امیدم را امیدم را که دزدید ؟

 

مرا اسب چموشی بود روزی

شهادت، می فروشی بود روزی

شبی چون باد بر یالش خزیدم

به سوی خانه ی ساقی دویدم

40 شب راه را بیوقفه راندم

40 تصویر تا که نامه خواندم

ببین ای دل چقدر این حرف زیباست

گمانم خانه ی ساقی همینجاست

 

دلم تا دست بر دامان در زد

دو دستی سنگ شیون را به سر زد

امیدم مشت نوامیدی به در کوفت

نگاهم قفل در میخ قدر کوفت

 

چه درد است اینکه در فصل اقاقی

به روی عاشقان در بسته ساقی

 

بر این در ،  " وای من " قفلی لجوج است

بجوش ای اشک هنگام خروج است

در می خانه را گیرم که بستند

کلیدش را چرا یا رب شکستند ...

 

کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

 

من آخر طاقت ماندن ندارم

 خدایا تاب جان کندن ندارم

 

دلم تا چند یا رب خسته باشد ؟

در لطف تو تا کی بسته باشد ؟

 

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

بیا این بار محکم تر بکوبیم

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

در این قصر بلور آخر کسی است

 

بکوب ای دل که اینجا قصر نور است

بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که غفار است یارم

من از کوبیدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم

 

بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست

مرا هرچند روی در زدن نیست

 

کریمان گر چه ستار العیوبند

گدایانی که محبوبند خوبند

 

بکوب ای دل مشو نومید از این در  

بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی  تا داغت بگویم

بگو شب قصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حفره ی ناز

به رویت میگشایم سفره ی راز

 

نمیدانم بگویم یا نگویم ....

دلا بگذار تا حالا نگویم ...

ببخش ای خوب امشب ناتوانم

خطا در رفته از دست زبانم

لطیفا رحمت آور من ضعیفم

قوی تر از من است امشب حریفم

 

 

شبی ترک محبت گفته بودم

میان ذره ی شب خفته بودم

نی ام از ناله ی شیرین تهی بود

سرم بر خاک طاقت سر نمیسود

زبانم حرف با حرفی نمیزد

سکوتم  زخم بر زخمی نمیزد

نگاهم خار در جایی نمیکوفت

به چشمم اشک غم  پایین نمیکوفت

دلم در سینه قفلی بود محکم

کلیدش بود در دریاچه غم

امیدم گرد امیدی نمیگشت

شبم دنبال خورشیدی نمیگشت

 

حبیبم قاصدی از پی فرستاد

پیامی با بلوری می فرستاد

که میدانم تو را شرم حضور است

مشو نومید اینجا قصر نور است

الا ای عاشق اندوهگینم

نمیخواهم تو را غمگین ببینم

 

اگه آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز، باز است

 

نمیدانم که در سر این چه سوداست

همین اندازه میدانم که زیباست

 

خداوندا چه درد است این چه درد است ؟

که فولاد دلم را آب کرده است

 

مرا ای دوست شرم بندگی کشت

چه لطف است این مرا شرمندگی کشت ....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:18 توسط لیلا |

چه کسي بود صدا زد : هيهات !!

عشق من کو ؟!

مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟!

چفيه ي شاهد اشکم به کجاست ؟!

من چرا واماندم ؟!

مأمن اين دل طوفاني بي ساحل کو ؟!

اي سحرگاه ! تو را جان شميم نرگس ، چفيه منتظر صبح کجاست ؟!

تربت کرب و بلا ! تو بگو چفيه ي سجاده چه شد ؟

اي مفاتيح ! بگو همدم ديرينه ي نجوايت کو ؟!

آي مردم ، به خدا مي ميرم !!                                                               

مرگ بي چفيه ! خدايا هيهات !! 

چفيه ام را به دلم باز دهيد.

عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد!

...

...

...

گر چه من بد کردم ولي اي چفيه ! بدان بي تو دلم مي ميرد !!

هفته بسیج گرامی باد !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:27 توسط لیلا |

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:33 توسط لیلا |

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:2 توسط لیلا |

من لیلا هستم، متولد 14 مرداد سال 1368 در رشت.
خیلی عجیب است... کسی را که تو دوستش داری دوستت ندارد... کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری... و کسی که هم تو دوستش داری و هم او دوستت دارد، به رسم عاشقی به هم نمیرسید...من شعر های سهراب را دوست دارم اما فقط یک فرق کوچک بین ما هست... سهراب می گوید زندگی رسم خوشایندیست اما من میگویم:
زندگی رسم خوشایندی نیست... زندگی اجبار است... لاجرم باید زیست.
می ماند شعر های مریم(حیدرزاده). تفاهم بسیاری داریم جز یک چیز... او میداند که برای چه کسی مینویسد اما من ... هنوز نمیدانم.....

Home
Email
Night Skin